اتاق من شامل سه بخش میشه، بخش اول استراحت، بخش دوم مطالعه و بخش سوم هم
جانداران!

بخش اول که استراحتگاهه، همان تخت خوابم هست که پر کار ترین قسمت اتاقه و
هروقت توی اتاق باشم اکثرا اونجا ام. تقریبا میشه گفت که پر استهلاک ترین بخش
اتاقه. بخش دوم شامل میز تحریر-کامپیوتر، کمد و کتابخونه ست.
بخش سوم اتاق که استفاده فیزیکی از اون کمتره و بیشتر استفاده ی دیداری ازش
میشه بخش جانداران است. بخش جانداران دربردارنده ی دو قسمته، گیاهی و جانوری. بخش
گیاهی همواره در صحنه حضور داره و مرگ ومیر تو کارش نیست. کلاً حادثه ای تحدیدش
نمیکنه که درمعرض خطر مرگ قرار داشته باشه. ولی قسمت جانوری برخلاف قسمت گیاهی ،
دائمی نیست و ممکنه در اثر حوادث، از بخش جانداران حذف بشه.
برای فهم بهتر از بخش جانداران باید مثال بزنم:
قسمت گیاهی مثل گل های تزئینی و گیاهان قابل نگهداری در گلدان.
قسمت جانوری مثل ماهی و حیوانات خانگی و قابل نگهداری در قفس.
تا اینجا مقدمه ای بود برای بیان یکی از خاطراتم که در وبلاگ اسبق ام در
بلاگفا درج کرده بودم و دیگر اضافه کردن نکاتی که در ذیل برایتان شرح میدهم.
آن دوستان عزیزی که از دو سال پیش تاکنون با من همراه بوده اند به یاد دارند
که در همان وبلاگ مذکور، هر از گاهی خاطراتم را مینوشتم. چون دقیق به خاطر ندارم
نمیدانم از هم پیوندان فعلی ، کدامتان از آن زمان همراه بوده اید... پس آن خاطره را
دوباره مینویسم:
ساعت 6 بامداد روز چهارشنبه، سی ام بهمن 1387 بود که به ترمینال بیهقی تهران
رسیدم، چون درست نتوانسته بودم روی صندلی اتوبوس استراحت کنم، شب خسته کننده ای را
گذرانده بودم. در این وضعیت تنها دلخوشی و پدیده ی خوشحال کننده ای که وجود داشت،
باران زیبایی بود که آن شب شهر بزرگ را شسته بود. زمان پیاده شدن هم همچنان باران
می بارید و کسی از قبل نمی دانست و هیچ کس چتری به همراه نداشت. مسافرین اتوبوس،
نماز خوان و بی نماز، همه به سمت نمازخانه ی ترمینال می دویدند. در بین آن جمعیت
درازکش و نشسته ی متراکم در نمازخانه، یافتن جایی برای ایستادن و حرف زدن و تشکر از
خدا (به زبان عربی!) یافتم؛ در انتها هم همان جایی که استاده بودم، نشستم. همه تا
نیم ساعت بعد نشسته بودند تا هم باران بند بیاید و هم هوا روشن شود و بروند سر کار
و زندگی شان. و بالاخره باران بند آمد و ما هم راه افتادیم به سمت مقصودمان. در
فاصله ی ترمینال تا ایستگاه مترو که فکر کنم "مصلی" بود اسمش، لقمه ی نان و پنیری
که از شب قبل برای صبحانه گرفته بودم را از کیف درآوردم و خوردم.
آه که چه لذتی داشت قدم زدن در آن هوای پاکِ پس از باران...

از آنجا که فروشگاه همستر از ساعت یازده صبح شروع به کار میکرد، مجبور بودم سه
ساعت در خیابان های اطراف بچرخم. خوبی اش به این بود که فروشگاه مذکور، نزدیک
دانشگاه تهران و خیابان همیشه شلوغ انقلاب و کتاب فروشی هایش بود. بعد از مدتی
پیاده روی و چرخ زدن در کتاب فروشی ها، خسته شدم و برگشتم به طرف مترو که نسبت به
صبح خیلی شلوغ تر شده بود. دوباره خود را به ایستگاه نزدیک آرژانتین رساندم و برای
استراحت به پارک ساعی -که نزدیک به ترمینال بود- رفتم. زمان دیر میگذشت... بعد از
مدتی که سرحال تر شدم، همان مسیر صبح زود را تکرار کردم و رسیدم به خیابان دوازده
فروردین در انقلاب. آدرسی که از وبلاگ فروشگاه گرفته بودم را از قبل یادداشت کرده
بودم، ساختمان های شبیه به هم زیاد بودند. پلاک را به سختی پیدا کردم. چون ترتیبی
نداشت! بعد از تلاشهای بسیار پلاک ساختمان را دیدم و زنگ آیفون را زدم.
- کیه؟
- سلام. فروشگاه همستر کوچولو؟ لطفا در رو باز کنید.
-سلام. بفرمایید. تق!
در باز شد و رفتم بالا. فروشگاه کوچک و زیبایی بود. همسترها از سن دو هفته ای
تا دو ماهه در کنار هم خوابیده بودند. چقدر ناز بودن!

(لازم است بدانید که همسترها دو هفته بعد از جفت گیری، زایمان میکنند و مدت
شیرخواری نوزادها نیز دو هفته است. در دو ماهگی بالغ میشوند و توانایی تولید مثل می
یابند. عمرشان هم حداکثر سه سال است).
بعد از مدتی صحبت کردن با خانم فروشنده، همستر مورد نظرم را گرفتم و خرکیف
برگشتم به سمت ترمینال. ناهار هم ساندویچ کالباس آورده بودم و بعد از خوردن غذا در
ترمینال سوار اتوبوس شدم و رفتم به سمت دیارم اصفهان. در راه راننده توقف کوتاهی
داشت و به مدت بیست دقیقه می توانستیم استراحت کنیم. من همستر به همراه داشتم و کسی
در اتوبوس از این موضوع خبر نداشت. دلهره ی زیادی داشتم، بعد از اینکه بیشتر جمعیت
پیاده شدند، به سرعت ظرفی که همستر در آن بود را گوشه ای جاسازی کردم و پیاده شدم.
در نزدیکی زمان حرکت و پایان زمان استراحت بیست دقیقه ای به بدشانسی عجیبی گرفتار
شدم: از دماغم خون می آمد بدون اینکه هیچ عطسه یا ضربه ای. با عجله به سمت دستشویی
دویدم و بعد از آبکشی، دستمال کاغذی ای از جیبم درآوردم و چپاندم در سوراخ
دماغ!
در راه برگشت، فیلم قشنگی پخش شد که اسمش را به یاد ندارم. خلاصه رسیدیم
اصفهان و رفتم خانه. تا اینجا به غیر از ضد حال خون دماغی، روز خوبی بود...
به صورت قاچاقی وارد اتاقم شدم تا هیچ کس متوجه نشود که همستر خریدم. جایی را
از قبل در پشت یک میز کوچک برای همستر تدارک دیده بودم. همستر را منتقل کردم به ظرف
مخصوصش و مشغول غذا دادن شدم که دستم خورد به گلدانی که روی میز کوچک بود و گلدان
افتاد کنار ظرف همستر و صدای بلندی داد. از آن صدای بلند همستر زره اش ترکید و به
شدت وارونه شد و جان به جان آفرین تسلیم کرد!

غم از دست دادن یه موجود دوست داشتنی یک طرف، بر باد رفتن آن همه تلاش برای
خریدش از تهران، طرف دیگر خیلی من را رنجاند. از آن روز تاکنون هم هیچ همستری را از
نزدیک نتوانستم ببینم... / پایان خاطره.
امسال هم از نوروز تاکنون 9 تا ماهی ها مردن، یه دونه فقط مونده که اون هم فکر
کنم منتظره تا سربازیم شروع بشه بعد بمیره!
پ.ن : اینکه من به راحتی از مردن موجودات مورد علاقه م حرف میزنم از سنگ دلی
نیست، از عادته.

]]>