Official Website of Ali Hamidi tag:http://www.alihamidi.ir 2010-07-05T11:12:10+01:00 mihanblog.com باتوم به دست می شویم 2010-06-02T01:04:08+01:00 2010-06-02T01:04:08+01:00 tag:http://www.alihamidi.ir/post/6 علی حمیدی چند روز پیش نامه ای از سوی سازمان وظیفه عمومی به دستم رسید که در آن محل مراجعه ام جهت اعزام به خدمت، و کد مرکز آموزش داخلش درج شده بود. کنجکاو شدم از روی کد بفهمم محل خدمتم کجاست، اول مثل هر کنجکاوی دیگری رفتم سراغ جستجوی گوگل، ولی چیزی پیدا نکردم. بعد از هرکسی احتمال میدادم در این زمینه اطلاعات دارد پرس و جو کردم تا درآخر فهمیدم خدمت سربازی ام در چه نیرویی هست: یگان ویژه ی پلیس ! اول شوکه شدم و به جای اخم کردن فقط میخندیدم و به هرکسی که می رسیدم این خبر جنجالی را میدادم... همان اول به یکی از چند روز پیش نامه ای از سوی سازمان وظیفه عمومی به دستم رسید که در آن محل مراجعه ام جهت اعزام به خدمت، و کد مرکز آموزش داخلش درج شده بود. کنجکاو شدم از روی کد بفهمم محل خدمتم کجاست، اول مثل هر کنجکاوی دیگری رفتم سراغ جستجوی گوگل، ولی چیزی پیدا نکردم. بعد از هرکسی احتمال میدادم در این زمینه اطلاعات دارد پرس و جو کردم تا درآخر فهمیدم خدمت سربازی ام در چه نیرویی هست: یگان ویژه ی پلیس ! اول شوکه شدم و به جای اخم کردن فقط میخندیدم و به هرکسی که می رسیدم این خبر جنجالی را میدادم... همان اول به یکی از دوستان با موبایل پیام دادم که بلافاصله با من تماس گرفت و این سعادتی که نصیبم شده را تبریک گفت! به همین ترتیب چند نفر دیگر هم زنجیره ای مطلع شدند و تبریک ها و تسلیت های مکرر را به من میرساندند. در پی همین بحث ها پروفایلم در شبکه اجتماعی فیس بوک هم خالی از این بازتابها نبود. تصویری که برای لوگو انتخاب کرده ام و در کنار سایت می بینید، کاریکاتور سربازی است با لباس سبز و یک قلم هم در دستش. در میان بحث های مطرح شده در فیس بوک، یکی تغییر دادن مداد در دست سرباز به باتوم پلیس بود که خیلی به جا بود و من هم به آن پیشنهاد جالب لبیک گفتم. تصویری را با همان شمایل طراحی کردم که در پایین می بینید.



سرباز ، باتوم



من به چشمهای بی قرار تو قول می دهم:


ریشه های ما به آب


شاخه های ما به آفتاب می رسد


ما دوباره سبز می شویم...
]]>
به یاد همـسـتـرم 2010-05-27T03:18:34+01:00 2010-05-27T03:18:34+01:00 tag:http://www.alihamidi.ir/post/5 علی حمیدی اتاق من شامل سه بخش میشه، بخش اول استراحت، بخش دوم مطالعه و بخش سوم هم جانداران! بخش اول که استراحتگاهه، همان تخت خوابم هست که پر کار ترین قسمت اتاقه و هروقت توی اتاق باشم اکثرا اونجا ام. تقریبا میشه گفت که پر استهلاک ترین بخش اتاقه. بخش دوم شامل میز تحریر-کامپیوتر، کمد و کتابخونه ست. بخش سوم اتاق که استفاده فیزیکی از اون کمتره و بیشتر استفاده ی دیداری ازش میشه بخش جانداران است. بخش جانداران دربردارنده ی دو قسمته، گیاهی و جانوری. بخش گیاهی همواره در صحنه حضور داره و مرگ ومیر تو ک
همستر
اتاق من شامل سه بخش میشه، بخش اول استراحت، بخش دوم مطالعه و بخش سوم هم جانداران!
بخش اول که استراحتگاهه، همان تخت خوابم هست که پر کار ترین قسمت اتاقه و هروقت توی اتاق باشم اکثرا اونجا ام. تقریبا میشه گفت که پر استهلاک ترین بخش اتاقه. بخش دوم شامل میز تحریر-کامپیوتر، کمد و کتابخونه ست.
بخش سوم اتاق که استفاده فیزیکی از اون کمتره و بیشتر استفاده ی دیداری ازش میشه بخش جانداران است. بخش جانداران دربردارنده ی دو قسمته، گیاهی و جانوری. بخش گیاهی همواره در صحنه حضور داره و مرگ ومیر تو کارش نیست. کلاً حادثه ای تحدیدش نمیکنه که درمعرض خطر مرگ قرار داشته باشه. ولی قسمت جانوری برخلاف قسمت گیاهی ، دائمی نیست و ممکنه در اثر حوادث، از بخش جانداران حذف بشه.
برای فهم بهتر از بخش جانداران باید مثال بزنم: 
قسمت گیاهی مثل گل های تزئینی و گیاهان قابل نگهداری در گلدان. 
قسمت جانوری مثل ماهی و حیوانات خانگی و قابل نگهداری در قفس.

تا اینجا مقدمه ای بود برای بیان یکی از خاطراتم که در وبلاگ اسبق ام در بلاگفا درج کرده بودم و دیگر اضافه کردن نکاتی که در ذیل برایتان شرح میدهم.
آن دوستان عزیزی که از دو سال پیش تاکنون با من همراه بوده اند به یاد دارند که در همان وبلاگ مذکور، هر از گاهی خاطراتم را مینوشتم. چون دقیق به خاطر ندارم نمیدانم از هم پیوندان فعلی ، کدامتان از آن زمان همراه بوده اید... پس آن خاطره را دوباره مینویسم:

ساعت 6 بامداد روز چهارشنبه، سی ام بهمن 1387 بود که به ترمینال بیهقی تهران رسیدم، چون درست نتوانسته بودم روی صندلی اتوبوس استراحت کنم، شب خسته کننده ای را گذرانده بودم. در این وضعیت تنها دلخوشی و پدیده ی خوشحال کننده ای که وجود داشت، باران زیبایی بود که آن شب شهر بزرگ را شسته بود. زمان پیاده شدن هم همچنان باران می بارید و کسی از قبل نمی دانست و هیچ کس چتری به همراه نداشت. مسافرین اتوبوس، نماز خوان و بی نماز، همه به سمت نمازخانه ی ترمینال می دویدند. در بین آن جمعیت درازکش و نشسته ی متراکم در نمازخانه، یافتن جایی برای ایستادن و حرف زدن و تشکر از خدا (به زبان عربی!) یافتم؛ در انتها هم همان جایی که استاده بودم، نشستم. همه تا نیم ساعت بعد نشسته بودند تا هم باران بند بیاید و هم هوا روشن شود و بروند سر کار و زندگی شان. و بالاخره باران بند آمد و ما هم راه افتادیم به سمت مقصودمان. در فاصله ی ترمینال تا ایستگاه مترو که فکر کنم "مصلی" بود اسمش، لقمه ی نان و پنیری که از شب قبل برای صبحانه گرفته بودم را از کیف درآوردم و خوردم.
 آه که چه لذتی داشت قدم زدن در آن هوای پاکِ پس از باران...
از آنجا که فروشگاه همستر از ساعت یازده صبح شروع به کار میکرد، مجبور بودم سه ساعت در خیابان های اطراف بچرخم. خوبی اش به این بود که فروشگاه مذکور، نزدیک دانشگاه تهران و خیابان همیشه شلوغ انقلاب و کتاب فروشی هایش بود. بعد از مدتی پیاده روی و چرخ زدن در کتاب فروشی ها، خسته شدم و برگشتم به طرف مترو که نسبت به صبح خیلی شلوغ تر شده بود. دوباره خود را به ایستگاه نزدیک آرژانتین رساندم و برای استراحت به پارک ساعی -که نزدیک به ترمینال بود- رفتم. زمان دیر میگذشت... بعد از مدتی که سرحال تر شدم، همان مسیر صبح زود را تکرار کردم و رسیدم به خیابان دوازده فروردین در انقلاب. آدرسی که از وبلاگ فروشگاه گرفته بودم را از قبل یادداشت کرده بودم، ساختمان های شبیه به هم زیاد بودند. پلاک را به سختی پیدا کردم. چون ترتیبی نداشت! بعد از تلاشهای بسیار پلاک ساختمان را دیدم و زنگ آیفون را زدم.
- کیه؟ 
- سلام. فروشگاه همستر کوچولو؟ لطفا در رو باز کنید. 
-سلام. بفرمایید. تق!
در باز شد و رفتم بالا. فروشگاه کوچک و زیبایی بود. همسترها از سن دو هفته ای تا دو ماهه در کنار هم خوابیده بودند. چقدر ناز بودن! 
(لازم است بدانید که همسترها دو هفته بعد از جفت گیری، زایمان میکنند و مدت شیرخواری نوزادها نیز دو هفته است. در دو ماهگی بالغ میشوند و توانایی تولید مثل می یابند. عمرشان هم حداکثر سه سال است).

بعد از مدتی صحبت کردن با خانم فروشنده، همستر مورد نظرم را گرفتم و خرکیف برگشتم به سمت ترمینال. ناهار هم ساندویچ کالباس آورده بودم و بعد از خوردن غذا در ترمینال سوار اتوبوس شدم و رفتم به سمت دیارم اصفهان. در راه راننده توقف کوتاهی داشت و به مدت بیست دقیقه می توانستیم استراحت کنیم. من همستر به همراه داشتم و کسی در اتوبوس از این موضوع خبر نداشت. دلهره ی زیادی داشتم، بعد از اینکه بیشتر جمعیت پیاده شدند، به سرعت ظرفی که همستر در آن بود را گوشه ای جاسازی کردم و پیاده شدم. در نزدیکی زمان حرکت و پایان زمان استراحت بیست دقیقه ای به بدشانسی عجیبی گرفتار شدم: از دماغم خون می آمد بدون اینکه هیچ عطسه یا ضربه ای. با عجله به سمت دستشویی دویدم و بعد از آبکشی، دستمال کاغذی ای از جیبم درآوردم و چپاندم در سوراخ دماغ!
در راه برگشت، فیلم قشنگی پخش شد که اسمش را به یاد ندارم. خلاصه رسیدیم اصفهان و رفتم خانه. تا اینجا به غیر از ضد حال خون دماغی، روز خوبی بود... 
به صورت قاچاقی وارد اتاقم شدم تا هیچ کس متوجه نشود که همستر خریدم. جایی را از قبل در پشت یک میز کوچک برای همستر تدارک دیده بودم. همستر را منتقل کردم به ظرف مخصوصش و مشغول غذا دادن شدم که دستم خورد به گلدانی که روی میز کوچک بود و گلدان افتاد کنار ظرف همستر و صدای بلندی داد. از آن صدای بلند همستر زره اش ترکید و به شدت وارونه شد و جان به جان آفرین تسلیم کرد!
غم از دست دادن یه موجود دوست داشتنی یک طرف، بر باد رفتن آن همه تلاش برای خریدش از تهران، طرف دیگر خیلی من را رنجاند. از آن روز تاکنون هم هیچ همستری را از نزدیک نتوانستم ببینم... / پایان خاطره.

امسال هم از نوروز تاکنون 9 تا ماهی ها مردن، یه دونه فقط مونده که اون هم فکر کنم منتظره تا سربازیم شروع بشه بعد بمیره!

پ.ن : اینکه من به راحتی از مردن موجودات مورد علاقه م حرف میزنم از سنگ دلی نیست، از عادته.
]]>
سی ساله شدن بازی PACMAN 2010-05-21T15:11:50+01:00 2010-05-21T15:11:50+01:00 tag:http://www.alihamidi.ir/post/4 علی حمیدی امروز سی سال از ساخته شدن بازی pac man یا همان "نقطه خور" خودمان میگذره؛ که علامت سایت گوگل هم به همین مناسبت، در اقدامی قافل گیر کننده تبدیل شد به بازی آنلاین! البته این تغییر هم مثل بقیه تغییرات لوگوی گوگل موقتی ست و حداکثر تا 24 ساعت پایداره... در ابتدا که سایت گوگل باز شد، فکر کردم مثل همیشه اون هم یه عکسه؛ ولی با کمال تعجب، صدای شروع شدن بازی "پک من" آمد و اجزای بازی شروع به حرکت کردند. لینک سایت گوگلاین بازی برای خیلی ها خاطره انگیزه، از نوجوانان گرفته تا چهل ساله ها تجربه ی این امروز سی سال از ساخته شدن بازی pac man یا همان "نقطه خور" خودمان میگذره؛ که علامت سایت گوگل هم به همین مناسبت، در اقدامی قافل گیر کننده تبدیل شد به بازی آنلاین!


بازی نقطه خور در لوگوی گوگل


 البته این تغییر هم مثل بقیه تغییرات لوگوی گوگل موقتی ست و حداکثر تا 24 ساعت پایداره... در ابتدا که سایت گوگل باز شد، فکر کردم مثل همیشه اون هم یه عکسه؛ ولی با کمال تعجب، صدای شروع شدن بازی "پک من" آمد و اجزای بازی شروع به حرکت کردند. 

لوگوی اصلی گوگل
لینک سایت گوگل

این بازی برای خیلی ها خاطره انگیزه، از نوجوانان گرفته تا چهل ساله ها تجربه ی این بازی ساده و درعین حال زیبا را داشته اند. در ابتدا در کنسول های بازی ویدیویی مثل آتاری و میکرو ؛ و بعدها هم در کامپیوتر طرفداران زیادی داشت. ممکنه برای خیلی ها این مطلب من نوستالژیک و خاطره انگیز باشه. پس برای تکمیل این حس نوستالژی یه هدیه براتون دارم: بازی رو برای دانلود گذاشته ام! بازی حجم پایینی هم داره و زود دانلود میشه.


بازی پک من یا همان نقطه خور


            دانلود بازی پک من (نقطه خور) با حجم 475 kb



امیدوارم از این مطلب لذت برده باشید. 
]]>
دال 2010-05-16T17:10:12+01:00 2010-05-16T17:10:12+01:00 tag:http://www.alihamidi.ir/post/3 علی حمیدی "دال ؛ سرنوشت مهاجران ایرانی در سوئد بعد از انقلاب"، عنوان آخرین رمّانی ست که خوانده ام. نویسنده اش استاد محمود گلابدره یی ، صاحب بیش از سی اثر منتشرشده است، در بین این آثار میتوان به رمانهای معروفی چون "منیر"، "سرنوشت بچه شمرون"، "آقا جلال" ، "بادیـه" و " پَـرِ کـاه" اشاره کرد .  موضوع کتاب "دال" جامعه شناسی ست و درباره زندگی افراد ایرانی تباری است که پس از انقلاب اسلامی ایران به سوئد مهاجرت کرده اند. سوئد کشوری است سردسیر در شمال اروپا و نزدیک به قطب شمال، که 9 ماه از سال ز "دال ؛ سرنوشت مهاجران ایرانی در سوئد بعد از انقلاب"، عنوان آخرین رمّانی ست که خوانده ام.
نویسنده اش استاد محمود گلابدره یی ، صاحب بیش از سی اثر منتشرشده است، در بین این آثار میتوان به رمانهای معروفی چون "منیر"، "سرنوشت بچه شمرون"، "آقا جلال" ، "بادیـه" و " پَـرِ کـاه" اشاره کرد . 

دال ، محمود گلابدره یی
موضوع کتاب "دال" جامعه شناسی ست و درباره زندگی افراد ایرانی تباری است که پس از انقلاب اسلامی ایران به سوئد مهاجرت کرده اند.

سوئد کشوری است سردسیر در شمال اروپا و نزدیک به قطب شمال، که 9 ماه از سال زمستان و برف و یخبندان است و روزهای کوتاهی دارد.

شخصیت اصلی داستان مردی چهل- پنجاه ساله به نام "نبی"  یک روشنفکر و نویسنده است. او ابتدا همسر و دو دختر خود را به سوئد میفرستد ؛ خودش هم پس از پنج سال کارهای خود را در ایران به اتمام رسانده و به آنها می پیوندد. 

نبی از خیلی جهت ها به خود نویسنده ی کتاب یعنی محمود گلابدره یی شباهت دارد: نویسنده است، به خارج کشور مهاجرت کرده ، و زاده ی شمیران (شمال شرقِ تهران بزرگ کنونی) است.



جمله های کتاب اکثرا به صورت محاوره ای و به زبان ساده بیان شده و به صورت دیالوگ و گفتگوهای روزمره "نبی" با خانواده و دوستانش است اما در همین گفتگوهای معمولی ظرافت هایی به چشم میخورد که هر مخاطبی را به درون داستان میبرد و مجذوب آن می کند. قسمت هایی هم که از زبان نویسنده بیان و توصیف می شود دارای بار ادبی سنگینی هستند. به همین دلیل شاید خواندن کتاب دال برای بعضی از افراد -مثل خود من- در ابتدا (فصل اول) کمی خسته کننده باشد.
 یکی از قسمتهایی از رمان که به آن علاقمندم را به انتخاب خود در ادامه ی مطلب گذاشته ام که میتواند معرف این داستان نیز باشد و شما را بیشتر با این کتاب آشنا سازد:
]]>
وب سایت شخصی علی حمیدی؛ آغاز 2010-05-08T07:09:06+01:00 2010-05-08T07:09:06+01:00 tag:http://www.alihamidi.ir/post/2 علی حمیدی به نام خدابا سلام و درود فراوان خدمت شما بازدیدکننده ی گرامی، بالأخره پس از یک سال این وب سایت راه اندازی شد. البته موقتا از سِرورهای میهن بلاگ برای ایجاد مطالب این سایت استفاده شده و شاید درآینده به یک سِرور اختصاصی منتقل شود. که آن هم به استقبال شما ، همراهی سرویس دهنده و در آخر بودجه ی اختصاص داده شده ام بستگی دارد.از سال 1386 سابقه ی وبلاگ نویسی در سرویس افتضاح "بلاگفا" را داشته ام ولی هیچ وقت قانع نبودم تا اینکه به سراغ ثبت یک وبسایت آمدم. واقعا هم مزه ی مدیریت یک وبسایت بدون پی به نام خدا

با سلام و درود فراوان خدمت شما بازدیدکننده ی گرامی، بالأخره پس از یک سال این وب سایت راه اندازی شد. البته موقتا از سِرورهای میهن بلاگ برای ایجاد مطالب این سایت استفاده شده و شاید درآینده به یک سِرور اختصاصی منتقل شود. که آن هم به استقبال شما ، همراهی سرویس دهنده و در آخر بودجه ی اختصاص داده شده ام بستگی دارد.

از سال 1386 سابقه ی وبلاگ نویسی در سرویس افتضاح "بلاگفا" را داشته ام ولی هیچ وقت قانع نبودم تا اینکه به سراغ ثبت یک وبسایت آمدم. واقعا هم مزه ی مدیریت یک وبسایت بدون پیشوندِ سرویس دهنده در آدرسش، لذت دیگری دارد. درست است که مطالب بنده در این وبسایت درحد روزنوشت، یعنی مکتوب کردن خاطرات و کارهای روزمره است به هر حال برای آدرس مستقل هم که شده، اسمش را میشود بگذاریم وب سایت!

 ایده ی ایجاد یک وبسایت اختصاصی، از دقیقا یک سال پیش، اردیبهشت 1388 به ذهنم آمد. آنهایی که در سالهای گذشته و زمان وبلاگ نویسی ام همراهم بوده اند، مطلع هستند که بسیاری از وبلاگ ها در جریان انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری، بی دلیل و به صورت فله ای حذف شدند. بیش از این نمی توانم بحث حذف وبلاگ ها و توضیح دلیل آن را ادامه دهم؛ چون در صورت ادامه، مجددا لطف برادران گمنام شامل حالمان می شود. این تجربه ی بزرگ و البته تلخ، به من و خیلی ها آموخت که در این فضا انتقاد به شدت محکوم شده است و اگر هم کسی انتقادی دارد باید از راه های نا محسوس تری ادامه دهد...

 همان روزها بود که ابتدا به سرویس دهنده های هاست و دامنه ی زیادی برای تست آدرسهای موجود مراجعه کردم. با کمال تعجب، آدرس ali.ir آزاد بود. بعد از خوشحالی های فراوان و با هیجان رفتم برای ثبت آن آدرس اقدام کنم که به یک مشکل کوچولو برخوردم و آن هم "قانون جلوگیری از ثبت یک وبسایت با نام های خاص" بود! که شامل نامهای ملی، مذهبی، سیاسی، جغرافیایی و... میشد. آدرس مذکور هم که به خاطر اسم امام بودنش جزء نامهای مذهبی ست. من نمیدانم آخر در آینده هم اگر بخواهند سایتی مختص امام علی ع درست کنند این نام علی، بدون پسوند و پیشوند توهین آمیز نیست؟! حداقلش "امام علی دات آی آر" را انتخاب می کنند.

خلاصه تصمیم گرفتم نام و فامیلم را امتحان کنم، که آن هم با پسوند دات کام اش قبلا توسط یک علی حمیدی دیگر ساخته شده بود. درمیان گزینه های موجود فقط آدرس کنونی سایت، alihamidi.ir آزاد بود که ثبت اش کردم و معلق ماند تا همین یک ماه پیش. در این یک ماه هم خرده خرده روی قسمت فنی وبسایت و قالب کار کردم که برای روز افتتاح یعنی امروز، از لحاظ گرافیکی هم جذاب باشد.
 من در اینجا بیشتر سعی می کنم مطالب طنز خودم را بگذارم. البته هر از گاهی هم مطالب خواندنی و تصاویر دیدنی از منابع دیگر را با درج منبع خواهم گذاشت. این طبیعی ست هرچه مطالب ام به اصطلاح دست ساز باشند و از جای دیگر نباشد مخاطبان بیشتری را جذب می کند. این را از وبلاگ نویسی در بلاگفا آموختم. دوستانی هم که از گذشته درجریان مطالب قبلی ام در وبلاگهای اسبق بوده اند این را خوب میدانند. سعی من بر این است که بهترین هایم را با شما به اشتراک بگذارم.

  مایلم دیدگاه شما را درمورد نوع مطالب بدانم. بسیار به انتقاد شما نیازمندم. پس مرا از دیدگاه ها و نظرهایتان بی نصیب نگذارید.

Ali Hamidi, May 2010

]]>
در دست احداث 2009-05-23T01:35:04+01:00 2009-05-23T01:35:04+01:00 tag:http://www.alihamidi.ir/post/1 علی حمیدی  This site is under construction  این سایت در دست احداث استCopyright © 2009 Alee Hamidi ®  All Rights Reserved

 This site is under construction


  این سایت در دست احداث است



alee hamidi , website is undder construction


Copyright © 2009 Alee Hamidi ®  All Rights Reserved



]]>